خرید بک لینک
وقتی چشم‌هام رو باز کردم به پرستاری که داشت به من رسیدگی می‌کرد گفتم دیگه با من کاری ندارید، می‌تونم برم؟ و او با تعجب نگاهم کرد. پرواضح بود که فکر می‌کرد دارم هذیون میگم. احساس می‌کردم فقط چند ساعتی گذشته. به گفته دخترم عمل کمی طول کشیده بود و زمان نیمه‌بیهوشی در اتاق ریکاوری، خیلی معطل شده بودم. به این ترتیب از 4 روز آی‌سی‌یو، دو روزش رو درک نکردم. اون دو روز باقیمانده هم درست تشخیص نمی‌دادم که کجام.

برچسب: نویسنده: لیلا مرادی تاريخ: چهارشنبه 7 مرداد 1405 ساعت: 3:50

صفحه بندی