خرید بک لینک
روز بعد دوباره مثل قبل، دخترم به رتق‌وفتق امور پرداخت. رسیدگی به دارو، غذا، ارتباط با پزشک و نظافت و من دست‌وپنجه نرم‌کردن با درد. آنچنان فشار روم بود که همه چیز رو فراموش کرده بودم. حتی بچه‌هام رو و دعاهایی که بلد بودم. فقط یک کلمه: مامان. فقط او رو صدا می‌زدم. مامان من رو می‌بینی؟ صدام رو می‌شنوی؟ به دادم نمی‌رسی؟ تنهام نذار. فقط مامان و نه هیچکس دیگری، حتی خدا. آزمایشم عفونت شدید رو نشون داد و باید تا چند روز، دوباره آنتی‌بیوتیک جدید تزریق می‌کردم.

برچسب: نویسنده: لیلا مرادی تاريخ: چهارشنبه 7 مرداد 1405 ساعت: 3:50

صفحه بندی