خرید بک لینک
بعد از یک ماه پر از تنش و ناراحتی، محمدمهدی پسرم، یکمرتبه بی‌خبر اومد. با اومدنش جون گرفتم. انگار زنده شده بودم. به یکمرتبه همه چیز، یادم رفت. به‌طوری‌که غذام رو نگذاشتم دخترم بهم بده، خودم خوردم. توی کارها خیلی کمک‌حال بود. مرتب راهم می‌برد و ورزشم می‌داد. به زور بهم غذا می‌خوراند. هی باهام حرف میزد و می‌گفت از دغدغه‌هات بگو. تا خوابم می‌برد، سوار ماشین میشد می‌رفت بازار، یه هدیه‌ای برام می‌خرید و می‌آورد.

برچسب: نویسنده: لیلا مرادی تاريخ: چهارشنبه 7 مرداد 1405 ساعت: 3:50

صفحه بندی