روز پنجم، خانم پرستاری که مشخص بود در کارش خیلی مهارت دارد، اومد سراغم. یکی از لولههایی که به ریهام وصل بود رو جدا کرد. پانسمانم رو عوض کرد، قفسه سینهام رو بست و من رو برد توی بخش. وقتی دخترم رو دیدم خیلی خوشحال شدم. حالش خوش نبود و معلوم بود پشت درِ آیسییو این چند روز خیلی اذیت شده. با دیدنش کمی حالم بهتر شد. هرطوری بود تونستم مقداری غذا بخورم. فکر میکردم همه چیز تموم شد و راحت شدم، حالا دیگه جام، امن امنه.
برچسب:
نویسنده: لیلا مرادی
تاريخ: چهارشنبه
7 مرداد
1405 ساعت: 3:50